چهار سال
چهار سال دیگر می شود
4 * 365=1460 روز دیگر
1460 روز تحمل
ما که همین مقدار را تحمل کردیم 1460 روز دیگر هم روش.
می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست
ولی بالاتر از سیاهی، تکرار سیاهی است. امتداد سیاهی است.
سیاهی آنقدر بد نیست که تکرار و تداوم سیاهی بد است. شب آنقدر بد نیست که شما وقتی با شور و حال منتظر سپیده دم هستی، ببینی که باید یک شب طولانی دیگر را به سر بری!!
تحمل چهره کریهی که تو را یاد بزرگترین دیکتاتورهای دروغگوی ریاکار وطن فروش نژاد پرست نالایق دنیا می اندازد. صفاتی که سخت در یک نفر جمع شود. حتی هیتلر با همه نژاد پرستی و دروغ گوییها و صفات بدش حداقل ریاکار و مذهبی نما نبود.
باید جهار سال دیکر صبر کرد
چهار سال تحمل گرانی و کمک دولت به لبنان و ونزوئلا و ....
چهار سال توقیف کتابهای روشنفکران مخالف
چهار سال بسته شدن روزنامه های دگر اندیش
چهار سال هزینه کردن بیت المال در سفر های استانی
چهار سال تحقیر ایران در مجالس بین المللی
چهار سال دیپورت شدن و لخت کردن ایرانیان حتی در امارات!!!
چهار سال تحمل علی آبادی و علی ابادی ها در راس ورزش کشور مشکلات جاری (آیا از اوضاع فدراسیون های کاراته، ورزش باستانی، فوتبال، کشتی، ... خبر دارید و نقش مستقیم علی آبادی در التهاب ورزش کشور را می دانید)
چهار سال تخریب محیط زیست و سکوت فرد نالایقی چون واعظ جوادی آملی کسی که از محیط زیست هیچ نمی داند و مسئول همه تخریب های امروز محیط زیست خواهد بود.
چهار سال دیگر باید باشیم و ببینیم که اسفدیار رحیم مشایی مسئول حفظ میراث فرهنگی یکی از غنی ترین تمدنهای بشری دنیاست. چقدر خنده دار!!! یا چقدر گریه دار؟ کسی که در حین تبدیل قلعه دویست ساله شوش (موزه آجر تمدن ایران) به رستوران گفته بود، این قلعه از چه ارزش تاریخی برخوردار است که این همه برایش زور می زنید؟ باورتان می شود.
چهار سال دیگر هم امثال سفاک (صفار) هرندی مسئول فرهنگ کشور با این فرهنگ غنی باشند
چهار سال دیگر باید باشیم و هر روز باید ببینیم مددی ها و کردان ها هر روز ظهور می کنند.
چهار سال دیگر اخراج دانشجویان مبارز
چهار سال دیگر باید ببینیم نان سفره فقرا هزینه بسیج و سپاه و گشت ارشاد و ... می شود.
چهار سال دیگر باید رانت خواری حزب موئتلفه و احزاب حامی دولت را شاهد باشیم.
چهار سال فرد منفوری چون اسکندری متولی سعادت کشاورزان باشد کسی که حتی نتوانست به چوپات دروغگو بفهماند که باغ چای درست است نه مزرعه چای.
کسی که واردات برنج، چای،شکر، پرتقال، انبه، سیب و گلابی را در در میان صدها متخصص کشاورزی یک سمینار ملی انکار می کند. از این خنده! ببخشید گریه دارتر؟
باید باشیم و ببینیم آیا بعد از چهار سال مملکتی می ماند که بخواهیم جبران کنیم؟
باید چهار سال دیگر باشیم و ببینیم رئیس جمهور ایران رابرت موگابه را در آغوش می گیرد و روز خود را در فکر ارتباط با جزایر کومور و بولیوی و زولومبیا و ..... به شب می رساند.
چهار سال دیگر کشور های عربی شاکر باشند که هنوز ایران با آمریکا ارتباط ندارد و از این نوع رابطه ایران و آمریکا حداکثر استفاده را بکنند.
از همه بد تر وقتی است که به چهار سال تاخت و تاز فاطمه رجبی می اندیشم . البته او الان خودش را از خوشحالی پاره کرده.
و چهار سال حسرت بخوریم که چرا خاتمی نیامد!!!!!!!!!
این مطلب را نوشتم و دیگر از وبلاگم ور نمی دارم حتی اگر منجر شود که کارن یتیم شود . . .
آن شائ اله در اولین فرصت با دست پر می آم. 
جسم سفیدی که در دست من می بینید لباس بچه است و معنا و مفهوم آن اینست که بنده بابا شده ام. بابای کارن
دیروز هم شناسنامه اش را گرفتم
این دست پدرمه روی شانه خواهرم. دستی که سالهای سال با افتخار بر سر ما بود.
من این عکس رو خیلی دوست دارم.
به نظر شما یک طراحی یا نقاشی ازش قشنگ نمی شه؟
کسی می تونه این کار رو بکنه؟
۱۹ فروردین در سیاه روز ترین روز ها. پدرم از میان ما پر کشید. خدایش بیامرزاد. پدری که مثل همه آدمهای خوبه دیگه تازه در نبودنش داریم میشناسیمش و قدرش رو می دونیم. ولی حیف و صد حیف....
تا اطلاع ثانوي حال و حوصله اوين رو ندارم.
مجبورم مطلب رو وردارم.
داشتم اخبار ورزشی رو گوش می دادم که می گفت در مسابقات پرش با نیزه قهرمانی جهان کسی تونسته به رکورد سرگئی بوبکا نزدیک بشه. ولی هنوز 10 سانتیمتر فاصله دارند. دومیدانی کارها می دونند که 10 سانتی متر کم نیست. 15 ساله که هیچ ننه قمری نتونسته 6 متر و 15 سانتی متر دست پیدا کنه وحاضرم سوگند بخورم تا ابد هیچ کس دیگری هم نمی تونه. اگه تونستید فیلم 15 سال پیش رکورد شکنی بوبکا رو ببینید تا از تعجب مختون سوت بکشه و شما هم مسلما با دهان باز از تعجب تائید خواهید کرد که بوبکا غیر قابل رقابت ترین ورزشکار طول تاریخ است. یک اسطوره قهرمانی کامل.
ولی مایکل فیلیپس!!!!!!!! حیف. باورتون می شد؟
دیدن بازی مجید نامجو مطلق اسطوره دوران کودکی بسیار خاطره انگیز بود. چاق سلامتی برومند و طباطبایی، شادابی خاکپور، شنیدن مجدد نامهایی مثل قدیر بحری، نادر محمد خانی، رخ چکا، استاد اسدی و…. باعث شده بود بازی دیروز به دیدنش بیارزد. البته ابتدا باید از حرکت جوانمردانه کلیه بازیکنان و بانیان به نیکی یاد کرد، ولی یک نکته مهم اینست که هدف از ورزش در کشور ما گم شده است. " سلامتی" شاید مهمترین هدف ورزش باشد که گویا آقایان شاهرودی، داداش زاده، استیلی، لطیفی و بقیه شکم گنده ها آنرا فراموش کرده اند. دیدار تیمهای منتخب 98 و گیلان پوسته ظاهر ورزش ما را کنار زد و بطور عریان نشان نمود که فرهنگ ورزش نه تنها در مردم عادی که حتی در بین ورزشکاران ملی ما هم وجود ندارد. در دنیا ورزشکاران حداقل برای سلامتی و حفظ حالت فیزیکی هم که شده بعد ازاتمام دوره قهرمانی ورزش می کنند. البته بماند که استثناهایی هم وجود دارد مثل مارادونا که به علت استراحت های درمانی طولانی و یا پل گسکویین به دلیل دوستی دیرین با نوشیدنیهای با صفا دچار اضافه وزن شده اند. ولی پله بکن باوئر کرایف ماتئوس رایکارد گولیت پلاتینی و خیلی از قدیمیهای دیگر رانگاه کنید. کدامشان شبیه شاهرودی امروز هستند. کدامشان در5 دقیقه بازی مانند استیلی نفس نفس می زنند. استیلی درزمان خودش شاید بیش از 10 کیلومتر در یک بازی می دوید. یادمان باشد داداش زاده زمانی به استارتهای سریع و شاهرودی به اندام متناسب و به قول غربی ها Handsom بودن معروف بودند. پیر مردهای دوروبر خود را نگاه کنیم دلیل این شکمهای چون گنبد مینا نبودن "فرهنگ ورزش" در کشور ماست.
اکبر مالکی ها ، خاکپور ها و منصور بهرامی ها در تنیس و... کسانی هستند که باید الگو قرار گیرند.
حق دارید دیگه به وبلاگ من سر نزنید. ولی یه سری به وبلاگ اون پژوی بیچاره تنها که دلخوشیش همین وبلاگشه بزنید. من هم سعی می کنم فعالتر شم.
با رسیدن یلدا یاد اون بیت قدیمی خودم می افتم:
.... نه یلدایی و نه چارشنبه سوری
هزاران ساله هر شب سووشونه . .....
شب یلدای همه مبارک از اسفندیار هم ممنونم که تولدم رو تبریک گفت.
این شعر رو بیش از هر شعر دیگه ای دوست دارم
از تمام شعرهای حافظ و مولانا و فریدون مشیری و . . .
دلیلش رو باید در تنها نوارکاستی که از دایی (مصطفی) به یادگار مونده جستجو کنید:
پاييز آمد درميان درختي لانه كرده كبوتر از تراوش باران مي گريزد
خورشيد از غم با تمام غرورش پشت ابر سياهي عاشقانه به گريه مي نشيند
من با قلبي به سپيدي روز با اميد بهاران ميروم به گلستان همچو عطر اقاقي لابه لاي درختان
مي نشينم
باشد روزي به نداي بهاران روي دامن صحرا لاله روييد
شعر هستي بر زبانم جاري پر توانم آري مي روم در كوه و دشت و صحرا
ره پيماي قله ها هستم من راه خود در طوفان در كنار ياران مينوردم
در كوهستان يا كوير تشنه يا كه در جنگل ها رهنوردي شاد و پر اميدم
دارم اميد كه دهد سختي كوهستان بر روان وجانم پاكي اين كوه و دشت و صحرا
باشد روزي برسد شعر هستي بر لب
جان نهانده بر كف راه انسانها را در نوم
شعر هستي بودن و كوشيدن رفتن و پيوستن
از كژي بگسستن جان فدا كردن در راه خلق است
البته این شعر اضافاتی هم داره که بر وزن شعر اصلی خوانده می شه:
مردی گمنام در دل کوهستان ره به سوی قله می سپارد
بر پشت او کوله ای از لاله، لاله های رنگین می درخشد
و یا:
سحرگاهان لاله ها می روید دشمن خلق ما از نوای لاله می هراسد
بدان دژخیم تا توان دارم با تو در پیکارم تا برآید عمرم در ره خلق
به نظر من خوب یا بد بودن (یا شدن) فرزند بیشتر وابسته به نقش پدر در تربیت اوست!!!!!!!!!؟
اگه قبول دارید که هیچی ولی اگه قبول ندارید تا آخر بخونید.
چرا که مادر ها ذاتا همه مادرند. جمله خیلی در ظاهر بدیهی و بی معنیه ولی می خوام بگم که مادرها چیزی در درونشون هست که به خاطرش هر کاری برای فرزند می کنند مخصوصا مادرهای ایرانی که همیشه برای بچه هاشون جون هم میدهند. یعنی اثرمادر در تربیت کودک بسیار زیاد ولی غالبا مشابه است. تفاوت بچه ها در میزان اثری است که پدران در تربیت فرزندشان دارند. یک بچه خوب و یک بچه بد تربیت شده را تصور کنید.تفاوتی در حس مادرانه مادران این دو وجود ندارد. هر دوی مادران آنها هر کاری که از دستشان بر می آمده برای بچه کرده اند و قائده طبیعت اینست. کودکی که از توجه پدر علاوه بر مراقبات مادر برخوردار است. بسیار در تربیت از کودک دیگر پیشی می گیرد. مثل دو مدیر عامل که هر دو حقوق بالایی دارند، ولی همسر یکی شاغل است و به اقتصاد خانواده کمک می کند ولی همسر دیگری خود را در کمک به اقتصاد خانواده معاف می داند. برهمه واضح و مبرهن است که اقتصاد خانواده اول بسیار بسیار بسیار بهتر خانواده وم است چرا که در بهترین شرایط حدود 70 درصد حقوق مردان صرف امور اوله زندگی می شود و 30 درصد حقوق امکان استفاده در موارد تفریحی و فوق برنامه را دارد. ولی اضافه شدن حقوق زن حتی به اندازه نصف حقوق مرد 30 درصد را تبدیل به 80 درصد می کند. یعنی کارکردن و درآمد زن حتی به انداز نصف مرد باعث افزایش هزینه های تفریحی، آموزشی و . . . خانواند به اندازه سه برابر می شود. باور کنبد که همین داستان درمورد تربیت فرزند (با تشبیه به اقتصاد خانواده) صادق است. یعنی بیش از 70 درصد وقتی که مادران برای فرزند می گذارند صرف امور اولیه بچه می گردد (خوراک بچه، نظافت، درمان، سرگرم کردن و . . . ) خیلی مادر خوبی باشند (اضافه کاری وایسند) 30 درصد وقت خود با کودک را صرف آموزش، تربیت و بازی کودک می گذارند. تصور کنید که پدری فقط 30درصد مادر برای آموزش، تربیت و بازی کودکش وقت بگذارد، آنگاه این کودک دو برابر کودکانی که پدرانشان خود را از تربیت کودک معاف می دانند (و کم هم نیستند) فرصت رشد دارد.
در آینه نزدیک مطلبی در مورد فرق بازی و سرگرمی خواهی خواند.
این سئوالیه که روزی هزار بار از خودم می پرسم:
بچمون چی می خواد بشه؟ یا چی باید بشه؟
به قول خانم دکتر بیست بیست بیست بگیره؟ مثل فلپس نابغه ورزشی شه؟ اهل شعر باشه ؟ اهل ریاضی یا کارهای سخت؟ یه دکتر یا مهندس معروف؟ یا یه آدمی که بلده چه جوری خوب زندگی کنه؟ مثل دخترهای آقا کاظم تو نو نهالی انگلیسی رو خوب حرف بزنه؟ مثل مینو در 5 سالگی استاد ادبیات فارسی باشه؟ مثل هستی، گرم خو و شاد باشه؟ مثل مهراد زیرک و تیز بین و احساساتی؟ مثل مامانش هنرمند باشه یا مثل باباش یه آدم الکی خوش؟ولی همیشه خوش ؟
نمی دونم. و اصلا نمی دونم که من باید این رو انتخاب کنم یا ببینم خودش چی انتخاب می کنه؟
من همیشه در درون خودم پدر و مادرم رو ستایش کردم به خاطر اینکه ما (هر 5 تا مون رو) مجبور به رفتن راهی نکردن و ما خودمون انتخاب کردیم و جالبه در 5 مسیر کاملا متفاوت! و الان هرکدون از ما از زندگیش راضی تر از دیگریه، ولی دلم نمی آد این کار رو با بچه هامون بکنم؟ نمی دونم این سیستم هنوز هم جواب می ده یا نه؟
ولی یه چیز رو مطمئنم و اون اینکه می خوام بچمون هر چی که می خواد بشه لکوموتیو باشه نه واگن! یعنی خودش بره . سرعتش مهم نیست مهم اینکه خودش بره نه اینکه بکشنش و در نتیجه حتی وقتی هم که نیرویی پشتش نبود از حرکت باز نایسته.
آیا باید ما آیندش رو طراحی کنیم؟ اگر نظر من و مادرش در مورد طراحی آینده بچه یکی نبود اونوقت چی؟ خیلی برام مهم که چی می خواد بشه.
چه کسی به عنوان پدر الگوی من خواد بود؟ پدرم؟ علی معظمی؟ کاظم شرفی؟ مهدی مقامی؟نوید چینی فروش؟ بهترین پدری که تا حالا دیدم کی بوده؟
می شه تو دنیای امروز صبر کنی ببینی بچه چه وقت عاقل می شه و خوذش چی رو انتخاب می کنه؟
اصلا دوست ندارم دنبال فوتبال بره.
هرگز نمی ذارم کسی از هوشش تعریف کنه و همه فقط مجازند حافظه و پشتکار و تلاشش رو تحسین کنند.
اولین دروغی رو که بهم بگه خودکشی می کنم. من یادم نمی آد دروغ بزرگی به بابام گفته باشم. چون هیچ وقت ازش نترسیدم.
دوست دارم تو زندگیش خدا رو از همه بیشتر دوست داشته باشه . . . .. قهرمان المپیک هم نشد نشد. امامعلی حبیبی قهرمان المپیک بود. صادق هدایت بزرگترین نویسنده بود، کردان دکتر بود و احمدی نزاد رئیس جمهور و خمینی رهبر. آیا اینها همه سعادتمند بودند؟ دنیا و آخرت؟
نمی ذارم بفهمه دین چی چیه. خدا خودش اونقئر بزرگ هست و بلده که چی جوری به کوچولوی ما یاد بده که راه راست چیه.
مرد: به نام نامی یزدان
تورا من برگزیدم از میان این همه خوبان
میان این گواهان بر لب آرم این سخن با تو
برای زیستن با تو
وفادار تو خواهم بود در هر لحظه در هر جا
پذیرا می شوی آیا ؟
تو هم با من اینچنین هستی که من با تو؟
زن: به نام نامی یزدان
پذیرا می شوم مهر تورا از ان
هم اکنون باز می گویم میان انجمن با تو
وفادار تو خواهم بود، در هر لحظه در هر جا، برای زیستن با تو.
تو هم با من چنان با مهر پیمان کن که من با تو!
مرد و زن با هم: تو چون هم آشیان خواهی شدن با من
تمام عمر خواهم بودیک جان در دو تن با تو
بهشت عشق سازم خانه را
سرشار از لبخند و مهر و نور و عطر و یاسمن با تو
گواهان همه با هم: همایون باد این پیمان
همایون باد این پیوند
همایون باد این پیوند ورجاوند
شکوفا باد بر لبهایتان همواره این لبخند
همایون باد!
این هفته ها همش عروسی و عقد و مراسم خوب و شاد.
این شعر فریدون مشیری ه تقدیم به همه این آدمهای خوشبخت.
سعید، عادله، فاطمه علی محبوبه، بابک، گلاره و کلی آدم خوبه دیگه ......
خدایا این شادی ها رو از ما نگیر.
تالاب بین المللی امیر کلایه در 30 کیلومتری شمال لاهیجان اینروزها وضعیت اسفباری را سپری می کند. خشکی بی سابقه باعث گردیده که بیش از 50 موتور چاه قدرتمندی که آب این تالاب ارزشمند را استخراج می کنند کفاف کشاورزان را ندهد و آنها به کمک عوامل وزرات کشاورزی و نیرو و حمایت استانداری و ناتوانی و سکوت سازمان محیط زیست با استفاده از 6 بیل مکانیکی بزرگ در تالاب ایجاد زهکش نموده اند تا حداکثر آب ممکن را از آن استحصال کنند.
فعالیت بیلهای مکانیکی، بخش اعظمی از تنوع گیاهی موجود در تالاب، خصوصا نیلوفرهای آبی که از زیباترین گونه های گیاهی دنیا و از جاذبه های توریستی این تالاب به حساب می آیند را از بین برده است. با توجه به عدم امکان ورود به تالاب که به یک باتلاق واقعی تبدیل شده، برآورد میزان مرگ و میر ماهی ها که بعضاً از گونه های بسیار ارزشمندی هستند، مقدور نیست. اکنون بیش از 90 درصد از مساحت 10 هزار هکتاری این تالاب خشک شده و با توجه به حجم کم آب و بالا رفتن غلظت گاز متان تولیدی در لکه های کوچک آب، خطر مسمومیت این گاز، زندگی آبزیان باقیمانده و نتیجتاً پرندگان بومی و مهاجری که پاییز و زمستان به این تالاب کوچ می کنند را نیز تهدید می کند. مشروح گزارشی از تالاب امیر کلایه را در شماره های آتی بخوانید.
این زندگیه اینها دارند؟ یا بهتر بگم ما هم داشتیم؟
البته خدا پدر امثال چایی چی ها و مظاهری ها و شهلا ها ( فامیلی خانم دکتر یادم رفت- یاد خاکشناسی به خیر) رو بیامرزه که شرایط رو برای ما قابل تحمل کردند و گرنه بعید نبود ما هم الان با رفتگان محشور می شدیم.
شاید هم دلیل آن اصلا مهم نیست. حداقل برای من. متخصصین علوم و آسیب شناسی اجتماعی بروند دنبال دلیلش. من فقط می توانم به خانواده داغدارش تسلیت بگویم. به آنهای که شاید تا سالها شادی نبینند.به مادری که .....
امروز روز مادر است.
این روز به همه مادرهای شاد و غمگین مبارک.
غم دنيا نخواهد يافت پايان
خوشا در بر رخ شاديگشايان
خوشا دلهاي خوش، جانهاي خرسند
خوشا نيروي هستيزاي لبخند
خوشا لبخند شاديآفرينان
كه شادي رويد از لبخند اينان
نميداني- دريغا- چيست شادي
كه ميگويي: به گيتي نيست شادي
نه شادي از هوا بارد چو باران
كه جامي پر كني از جويباران
نه شادي را به دكان ميفروشند
كه سيل مشتري بر آن بجوشند
چه خوش فرمود آن پير خردمند
وزين خوشتر نباشد در جهان پند
اگر خونين دلي از جور ايام
« لب خندان بياور چون لب جام»
به پيش اهل دل گنجيست شادي
كه دستاورد بيرنجي ست شادي
به آن كس ميدهد اين گنج گوهر
كه پيش آرد دلي لبخندپرور
به آن كس ميرسد زين گنج بسيار
كه باشد شادماني را سزاوار
نه از اين جفت و از آن طاق يابي
كه شادي را به استحقاق يابي
جهان در بر رخ انسان نبندد
به روي هر كه خندان است خندد
چو گل هرجا كه لبخند آفريني
به هر سو رو كني لبخند بيني
چه اشكت همنفس باشد، چه لبخند
ز عمرت لحظه لحظه ميربايند
گذشت لحظه را آسان نگيري
چو پايان يافت پايان ميپذيري
مشو در پيچ و تاب رنج و غم گم
به هر حالت تبسم كن، تبسم!
گفت روزي به من خداي بزرگ
نشدي از جهان من خشنود!
اين همه لطف و نعمتي كه مراست
چهرهات را به خندهاي نگشود!
اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد
عشق، اين گوهر جهان وجود
اين بشر، اين ستاره، اين آهو
اين شب و ماه و آسمان كبود!
اين همه ديدي و نياوردي
همچو شيطان، سري به سجده فرود!
در همه عمر جز ملامت من
گوش من از تو صحبتي نشنود!
وين زمان هم در آستانه مرگ
بيشكايت نميكني بدرود!
گفتم: آري درست فرمودي
كه درست است هرچه حق فرمود
خوش سراييست اين جهان، ليكن
جان آزادگان در آن فرسود
جاي اينها كه بر شمردي، كاش
که صدایی با صدایی در نمی امیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخن های خون الود
روی سنگی کند نقشی را و از ان پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها
خشکید
از میان برده است طوفان نقش هایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد امد اوایش
ان شب
هیچ کس از ره نمی امد
تا خبر ارد از ان رنگی که در کار شکفتن بود
کوه: سنگین سر گردان خونسرد
باد می امد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی ارام
لیک ان لحظه که ناخن های دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند اغاز
رعد غرید کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی ان در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد و باران هر دو می کوبند باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از ان سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها ان را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خوشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد میماند
و نمیفرساید ان نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک
باید امشب چمدانی را که به اندازه .....
نه بابا قضیه خیلی هم رمانتیک و دراماتیک و.... نیست. امشب مثل هر هفته باید برم لاهیجان.
امروز خبر قبولی لیلا در مرحله اول آزمون دکتری را دادند. میمونه یه مصاحبه!! تا خدا چی بخواد. شاید کسی هست که به دکتری خوندن بیشر علاقه و نیاز داشته باشه. ولی لیلا حتما قبوله. ببین کی گفتم. دارم اون لحظه رو تصور می کنم که با حدود ۱۰۰ مقاله از روزنامه جام جم میره تو مصاحبه. می دونم. مقاله در روزنامه ارزشی برای آزمون دکتری نداره. ولی می خوام اون لحظه چهره دکتر مدرس و آقا علیخانی و طهماسبی و سروش زاده و قلاوند رو ببینم. مطمئنم یک دقیقه کاملا گیجند.
محکومم به شادی. پس شادم.
شما هم محکومید. پس شاد باشید.
